یک جرعه ملکوت

باشد ظهور کنی ای عزیز

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند

شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند

اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد

به سمت خانه بیاید، دوباره در بزند

که می‌تواند با یک اشاره کوتاه

به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟

نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!

که آمدست به شهر شکوفه سر بزند

اشاره کن که خزان از درخت برخیزد

اشاره کن که بهاری دوباره سر بزند

سمیه خسروی

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت٦:٥٥ ‎ب.ظتوسط سید محمد حسین روان بخش | نظرات ()

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

 

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

 

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

 

به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

 

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

 

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

 

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

 

همان شبی که برایش تورا مثال زدم

 

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

 

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

 

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم

 

تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

 سید حمیدرضا برقعی

 

دوستان همراه و عزیزان منتظر

 ضمن عرض سلام و ادب و عذر خواهی از تاخیر در اعلام نتایج مسابقه بهار مهربان

نظر دوستان را به مطالب انتخاب شده جلب می نمایم :

بعد از مشورت با چند تن از دوستان ادیب و صاحب نظر و با توجه به این که تمامی

اشعار و دل نوشته های عزیزان شایان و قابل تامل بود  آثار دوستان

برسی گردید و نهایتاً یک نفر از عزیزان بعنوان برنده انتخاب گردیدند.

و هدیه ای برسم یادگار به این عزیز اهدا گردید،

که برگ سبزی ست تحفه درویش

 سله همه ما نزد مولایمان انشا الله.

و اما برنده مسابقه :

آقای امید شکر الله زاده

 

آقا محمد عزیز سلام
راستش خودت که می دونی من شاعر نیستم اما این شعر رو که دیدم یادت افتادم دلم نیومد برات نفرستم.


همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!

به کسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم

همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!

به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم

شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!

چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟

شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!

من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!

سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!

نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم

نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی

ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!

نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین

که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏

 

باشد ظهور کند آن عزیز

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت٧:٢٠ ‎ق.ظتوسط سید محمد حسین روان بخش | نظرات ()